تبليغاتX
آه پروانه های همیشه

باز پاییز شد و خزان امد بادهای سرد برگهای پیر را از شاخه جدا میکنند و زمین مفروش میشود از مرگ. و ما بی اندیشه بروی انها راه میرویم بی انکه مرثیه ای برای انها خوانده باشیم. حتی از خود سوال نمیکنیم سر گذشت این برگ که در زیر پای من شکست چه بود؟ زندگی با او چه کرده بود؟ ایا او هم عاشق شده بود؟ عشق بازی او چگونه بود؟او حتما رقص با باد را تجربه کرده بود. و خنکای نم باران را روی گونه هایش حس کرده بود.شاید او در طی این مدت کوتاه کام دلش را گرفته بود. به خود نگاه می کنم سالهاست که ریزش برگها و پاییز را دیده ام ولی هنوز زندگی را به اندازه یک برگ درک نکرده ام.من تنها نیستم جهان در خزان است ایا امیدی به بهار هست؟...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:26 توسط ترانه |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:39 توسط ترانه |

امروز روز تولد پسرم بود.ده سال پیش در چنین روزی ناگهان پنجه درد روی تنم چنگ انداخت و او درحالیکه فقط شش ماه وبیست روزش بود بدنیا امد و من در اغما. وقتی بهوش امدم فقط میخواستم بدوتم ایا اون زنده بود؟ جرات پرسیدن نداشتم فقط با التماس به مادرم نگاه کردم

مادرم سریع بهم گفت نگران نباشم پسرم زنده است و در بیمارستان دیگری بستریست. از اون زمان تا به حال کوله باری از رنج و درد که لحظه لخظه بار میگرفت تاب شانه های تکیده ام را طاق میکند. امروز ده سال تمام میشود ده سالی که من بهر ریسمانی چنگ زده ام از خداوند گرفته تا غربت. جشن کوچکی بود دوستانش هدایای مورد علاقه اش را اورده بودند و دو نفر از دوستانش با ویالون ملودی (تولدت مبارک )را برایش نواختند شادی در چشمهایش می خندید و از نگاههای سنگین ترحم خبری نبود و من کمی سبک شدم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:18 توسط ترانه |