سلامدوست داشتم این شعر را بدم به سارا بگید چرا..... امروز ما داشتیم با هم ظرف می شستیم(اونم از نوع زیادش)که دخملم گفت مامان برام شعر زنبوره را می خونی؟ من که یه کم گلوم درد میکرد گفتم نه دخترم من گلوم درد میکنه تو بخون من گوش میکنم اون هم شروع کرد به خوندن....من هم که همه قاشقا چنگالا و چاقوها را ریخته بودم توی یه کاسه اب گرم با ریکا(ایرونی بازی) وچشم انداخته بودم تو چشمه سارا وداشتم تند تند با اسکاچ اونها را می شستم که یکهو آه از نهانم در امد با اجازتون با پوس کن پوست شستم را کندم.....
و خووووووووووووونی بود که میومد الهی بمیرم بچم انقد ترسیده بود که شعر تو دهنش ماسید
اصلا نمی دونست که باید چی کار کنه فقط سر من داد می کشید:مامان!!!!!!!!!!!! من همش باید روی تو آری (عصبانی) باشم چرا کارهای فارلیگ (خطرناک) میکنی وشروع کرد دست خونی منو بوسیدن یکهو دیدم تمام دهن خودشم خونی شده .... دلم یه طوری شد پیش خودم گفتم چقدر مهربونه شاید من هیچوقت این کار را حتی برای عزیزترین کسم هم نمی کردم بغلش کردم بوسیدمش وبهش دلداری دادم که مهم نیست وزودی دستم خوب میشه...بعد رفته بدو بدو چسب آورده و خودش فقط خودش (جمله معروف سارا خودم فقط خودم) وبا شونصدتا چسب دست من را پانسمان کرد.....شستم شده بود مثل اون عکس پنسوپلاتس ایران خلاصه سارا خانوم امروز حسابی ما رو شرمنده کرد.........
پوپک
چون پوپکی که می رمد از زردی غروب
تا از دیار شب بگریزد به شهر روز
خورشید هم گریخته است از دیار شب
اما پرش به خون شفق می خورد هنوز
من نیز پوپکم
من نیز از غروب غم بی امید خویش
خواهم که رو کنم به تو ، ای صبح دلفروز
اما شب است و دفتر زرکوب آسمان
با آن خطوط میخی و ریز ستاره ها
از هم گشوده است و ورق می خورد هنوز
من پوپکم ، گریخته از سرنوشت خویش
خونین شده ست کلکم از پنجه ی عقاب
این پنجه ، تاج بخت من از سر ربوده است
رنگین شده ست بال من از خون آفتاب
در چشم من ، غبار شب و دانه های شن
پرکرده جای خواب فراموش گشته را
من پوپکم ، گریخته از سرزمین خویش
در پشت سر گذاشته یاد گذشته را
کنون شکسته بال تر از مرغ آفتاب
از بیم شب به سوی تو پرواز می کنم
ای آنکه در نگاه تو خورشید خفته است
پرواز را به نام تو آغاز می کنم
نادر نادرپور
پ.ن:نمیدونم چرا من هر کاری میکنم که این یه ذره درشت تر بنویسه نمیشه
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 3:44 توسط ترانه
|
سلام قابل توجه دوستانی که در مورد آپ کردن بنده سوال فرموددند (لاغر مردنی) :اگه بدونید که من ۲۰روز دیگر اسباب کشی دارم با یه خروار کار ویک دختر شیطون اونهم از نوع سارا...... دلتون برای من کباب میشه که هیچ .....جای من هم مینویسید.....راستی یه چیزی بگم بخندید دوستم از استکهلم برای ما انار آورده بود وقتی که من اونها رو اوردم که دون کنم سارا بمدت ده دقیقه میخکوب شده بود
چون برای اولین بار بود که انار میدید واینقدر منو سوال پیچ کردکه من به این
حالت در آمده بودم .....واز اون با مزه تر موقع خوردن انار بود هر یک دونه انار را که می خورد با مزه یک میوه سوئدی که مثل دونه انار کوچیکه ولی رنگها و طعم های مختلف داره مقایسه میکرد وتا دو روز از شوک این مسئله بیرون نیومد وما هر چی انار داشتیم سارا خانوم ترتیبش را فرمودند
من باز برمیگردم.............
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 2:9 توسط ترانه
|
دیشب اصلا خوب نخوابیدم و همش به فکر قولی بودم که به رئیسم داد ه بودم بالاخره ساعت ۲ نصف شب خوابم برد و طبق معمول ساعت ۷ با زنگ مورگان(پرستار امیر) از خواب بیدار شدم . با چشمان خوابالو خوابالو در را باز کردم بعد از سلام واحوالپرسی رفتم تو اشپزخونه که بساط صبحانه رو حاضر کنم .مورگان بیچاره بدبخت بعد از یک ماه که برای کار بجای دیگری رفته بود برگشته بود خونه ما و میخواست با من کمی حرف بزنه ولی من از ۲۰ تا ۲تا شم نمیفهمیدم وهمش ازش میخواستم حرفش رو تکرار کنه .خلاصه بهر بدبختی بود اونها رو راه انداختم موندیم منو سارا پیش خودم گفتم برم تا ساعت ۱۰ بخوابم وتو دلم هی به خودم فحش میدادم که چرا همچین قولی داده بودم.تو همین فکرها بودم که بابا جان زنگ زد اونهم با یه کوه درددل که خواب رو نه از سر من بلکه از سر پدر جدم هم پروند مثل رشته های ماکارونی مغزم پیچ ور داشته بود. با ۱ساعت تاخیر از زمان برنامه ریزی شده من شما خودتان حساب کنید من با چه دور تندی کار میکردم عین فیلمهای چارلی چاپلین.دردسرتون ندم با نیم ساعت تاخیر رسیدم سر کار(البته مجانی کار میکنیم هدف یادگیری زبان است) بعد از عذر خواهی از بابت دیر امدن شروع به کار کردم اما دیدم خبری از کاغذهای رنگی نیست اخه قرار بود ما گالری کتابخانه رو بمناسبت تولد آسترود نویسنده مشهورسوئدی که پی پی با جورابهای بلندو امیل و...... نوشته تزئین کنیم ازش که سوال کردم گفت بهتره اسامی کتابهاش رو بزنیم وبه من یه من کاغذ داد که من قیچی کنم من دیدم اگر بخوام اینها رو یکی یکی قیچی کنم ۲ ساعت وقت میبره واز اونجا که ما ایرانیها به رج زدن عادت داریم من کاغذ ها رو بردم یه ذره از سر رو تهش زدم وبا دستگاه کاغذ بری ۳سوت کاغذها رو بریدم رئیس که از تعجب دهنش مثل این
وا مونده بید گفت خیلی خوبه ترانه ودر اوج ناباوری من گفت که من ...منه بدبخت باید همه اون کاغذ هارو بچسبونم به دیوار ومن درحالیکه میخواستم بگم ننننننننننه گونل یه خروار نامه برام گذاشته که پاکت کنم و نمیتوانم این کار را انجام بدم ....ولی خیلی شیک پذیرفتم. وتا ۲ساعت داشتم کاغذ میچسبوندم. من کارم رو خیلی دوست دارم ولی آخراش دیگه می گفتم اخه نونت نبود آبت نبود ۱۰۰کتاب نوشتند چی بود؟؟؟؟ خوب بهر حال من می خواستم این کاغذها رو بالای نقاشی های بچه ها بچسبونم وهر بار که از نردبوم بالا میرفتم فکر میکردم خیلی قشنگ چسبوندم وقتی میومدم پایین و از دور میدیدم مثل جت می پریدم بالا تا کسی ندیده جفتو جورش کنم یه دفعش رو رئیس بیچاره دید وقتی ازش سوال کردم که ایا خوب هست یا نه با لبخند گفت ائی..و.من گفتم نه بنظرم خیلی بده و اون خندید..... زمان خیلی دیر میگذشت تا حالا اینقدر احساس بی سلیقه گی نکرده بودم این اخری هارو خودم هم حس میکردم بهتر شده ورئیس بیچاره هم که فهمیده بود من حالم گرفتس هی میامدو میگفت اوه چقدر شیک....دو تای آخری روی یه سکو بود گفتم اخ جون داره تموم میشه با تمام قدرت نبردبوم رو برداشتم که بذارم روی سکو که...........چشمتون روز بد نبینه یکهو دیدم بارون سوزن ته گرد روی سرم نازل شد انگار کتابخونه را روی سرم خراب کردند سرمو تکون دادم نمی دونستم باید چی کار کنم سوزنهای زمین رو جمع کنم یا اونایی که تو لباسم رفته بود در بیارم بدو بدو رفتم ازشون جارو و خاک انداز گرفتم میخواستم تا کسی ندیده قضیه رو جمع وجورش کنم ولی دیدم نه خیلی نا جوره تو تنم پر از سوزنه خلاصه رفتم دستشوئی و.......بارانی از سوزن کف توالت بارید انگار چهل من سرخاب مالیده بودم پیش خودم گفتم امروز روز من نبود از دستشوئی که اومدم بیرون بفکرم رسید جریان امروز رو براتون بنویسم جارو بدست با سرعت اومدم که سوزنها رو چمع کنم که از شانس بد رئیس انجا بود .......
نگران نباشید بخیر گذشت......
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 3:2 توسط ترانه
|