مروری بر آثار هانیبال الخاص در گالری باران
تعدادی از آثار دوره های مختلف کاری و دیده نشده هانیبال الخاص نقاش مدرنیست ایرانی در گالری باران به نمایش گذاشته شده است. در این نمایشگاه نقاشی هایی از دوره های موسوم به فروغ، نیما، آشور به نمایش در آمده است. در کنار تابلوهای نقاشی چندین مجسمه با ابعاد کوچک قرار دارد
بخش زیادی از تابلوها پرتره اند و در میان پرتره ها تصویر شاملو و فروغ چشمگیرتر است. هانیبال در باره پرتره گفته است: مردم از آویزان کردن نقاشی چهره ترس روانی دارند. باید این ترس را از بین برد. ما باید به فرهنگ دیواری خود که سطح بسیار نازلی دارد بیندیشیم
الخاص دو سال و نیم است در امریکا سکونت دارد و در جزوه ای که در نمایشگاه به فروش می رسد در باره خود چنین نوشته است: من در سال ۱۳۰۹ از پدر و مادری آشوری در کرمانشاه متولد شدم. بیش از ۱۰۰ نمایشگاه انفرادی و بیش از ۲۰۰ نمایشگاه گروهی در ایران، کانادا، امریکا و استرالیا داشته ام
هانیبال بیش از سی و پنج سال سابقه تدریس در هنرستان پسران، دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، دانشکده مانتی سلو ایالت الی نوی امریکا و دانشگاه آزاد دارد، اما به گفته خودش نه حقوق بازنشسگی می گیرد و نه بیمه پزشکی دارد
این نقاش آوانگارد ۷۷ ساله از سال ۵۳ به مدت چهار سال در روزنامه کیهان نقد هنری نوشته و چهار کتاب آموزش هنر تالیف کرده است و برای ده ها کتاب روی جلد کشیده است
پ.ن. تا اعدامم نکردند باید بگویم تمام مطالب بالا منبعش رادئو آیئنه است





ديدم او را آه بعد از بيست سال
گفتم: اين خود اوست، يا نه، ديگريست؟
چيزکي از او در او بود و نبود
گفتم: اين زن اوست؟ يعني آن پريست؟
هر دو تن دزديده و حيران نگاه
سوي هم کرديم و حيرانتر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگار
در کف باد خزان پرپر شديم
از فروشنده کتابي را خريد
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بيرون رود بياعتنا
دست من در را برايش باز کرد
عمر من بود او که از پيشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعري تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او
زنده یاد حمید مصدق
نمی دونم وقتی بر گردم ایران به چند نفر از دید مصدق نگاه میکنم ویا بلعکس......
سلام به همه خوبان
...... امشب هم دارم ادامه مطالب دیشب را مینویسم.....البته از توی بیمارستان...یادتون که نرفته.....؟؟؟؟!!!!!!این برای دومین باره که برای این جراحی به این بیمارستان می آییم.دفعه اول بعد از یکشب موندن در بیمارستان واماده شدن تمام مقدمات جراحی یکهو دکتر فرمودند بعلت تعدد بیمار برای جراحی نمی تونم امروز امیر را عمل کنم بهتره که بروید و نوبت بعد که بهتون میدم بیایید. به همین شیکی وبعد از تقریبادو سال و نیم انتظار.....
تو دهات ما هیچ کس باور نمی کرد که ما رو دست از پا درازتر برگردونده باشند ولی من قلبم گواهی میداد که باید یه سری تو این قضیه باشه برای همین زیاد هم نارحت نبودم.....
وقتی برگشتیم خونه دیدم از شرکتی که مسئول اجاره دادن خانه است و من مدتها بود منتظرش بودم نامه اومده . از خوشحالی جیغ میزدم چون این نامه نشون دهنده این بود که اونها با اسباب کشی من به اون شهر مواقت کردند و عجیب اینجا بود که من تا فردا بیشتر فرصت جواب دادن به این نامه را نداشتم اونجا بود که به سر این برگشتن پی بردم...چون اگه امیر عمل میشد ما باید یکی دو روز دیگه اونجا میموندیم ومن هم چنان در این دهات موندگار میشدم .....
این گذشت.....تا من وقتی در بوهبوهه اسباب بستن بودم نامه جراحی امیر اومد نمیدونستم که چی کار کنم ایا برم یا کنسلش کنم بالاخره تصمیم گرفتم تا اینجا هستم ومی تونم سارا را پیش یک خانواده مطمئن بگذارم این کار را انجام دهم بهتره.دوباره ما رفتیمو همه کارهای قبلی از جمله دوبار حمام.. طنقیه(ببخشید اگه غلط نوشتم)..عوض کردن کلیه لباسها دو بار وووو......
شه پیخودم میگفتم شاید ابن بار هم بهم بخوره ولی دیدم نه صبح زود آمدند و بهش قرص آرامش بخش دادند وگفتند باید بریم اتق عمل با شنیدن این اسم تنم لرزید (قابل توجه همه دوستان این اقا همچنان با قدرت یک بلدیزر داره خرناس میکشه ومن دیگه چشام چیزایی که دارم مینیوسم را نمیبینه) من باید به عنوان یک مادر به امیر تسلی میدادم ولی از درون تهی بودم فقط میتوانستم جواب وحشتهای اونو با حرفهای منطقی و نوازش بدهم شوخی نیست ۱۰ ساله که من همینجور دارم با ترسهام با عشقم با غریزه ام جور تمام حسرتهای امیر را بدوش میکشم....
حسرت.....
پسر زیبایم
درخیال مادر
میدوی همچو غزال
میخرامی تو چو کبک
حسرتم حسرتم حسرت
مثل دویدن نگاهت در پی پایی
پ.ن.دیشب ۲تا مرگ وبلاگ داشتیم دارم از غصه میترکم ....