سلام ......باز من دیرکردم.......اینقدر نگید به خدا خودم میدونم که خیلی تنبلم....اما شما به زرنگی خودتون منو ببخشید.....
ماجرا از اونجا شروع شد که من برای شب سال نو برای بچه هام فشفشه خریدم چون حس می کردم از چیزهای دیگه ای که الان تو بازار هست بی خطر تره .........
یه شب مونده به ساله نو امیر و سارا التماس کنان اصرار میکردند که ترا خدا مامان اون فشفشه ها بیار تا ما رو روشن کنیم من که چند شبی بود به التماسهاشون اهمیتی نمیدادم ومیگفتم فقط شب سال نو اجازه بازی دارید نمیدونم چی شد که اونشب خر شدم وقبول کردم .در گیر ودار این فشفشه روشن کردنها زد و درخت ما با تمام یال و کوپالش افتاد زمین من هم زود بساط فشفشه بازی رو جمع کردم که درخت را درست کنم ولی سارا فشفشه خودش رو نداد و خواهش کرد که دستش بمونه بعد بهم میده من هم قبول کردم ومشغول راست و ریست کردن درخت شدم وقتی حس کردم صاف و صوف شده چند قدم عقب عقب آمدم ودر حالیکه به طرف بچه ها میچرخیدم ازشون سوال کردم ببینید خوب شد که حس کردم چیزی مثل ته سوزن رفت تو بازوم و پاره شدن پوستی یا .....به سرعت بازوم را کشیدم بالا و با وحشت به پایین نگاه کردم .....وآه از نهانم در آمد همزمان جیغ سارا بلند شد دیدم فشفشه توی گوش ساراست انگار دنیا روی سرم خراب شد نفهمیدم چه کار کردم و چی شد فقط فهمیدم که سارا فشفشه را از گوشش در آورده و رفته قایم شده حالا هی بهش میگم بیا به من بگو آخه فشفشه تو گوش تو چیکار میکرد از ترسش بیرون نمیومد اخه حق داشت من بد جور خودم رو زده بودم ......خلاصه دردسرتون ندهم هر چقدر به آمبولانس زنگ زدیم و شرح کشاف دادیم گفتند چون خون نیامده ودردی حس نمیکند خطرناک نیست واصلا شاید اشتباه فکر کردید..... قابل توجه دوستانه مایل به خودکشی٬ اگه پولدار هستید و خواهان مرگ بد نیست به سوئد ما هم سری بزنید......من هم به علت دست تنها بودن شدید و نداشتن وسیله نقلیه مجبور شدم تا سه روز صبر کنم تا درمانگاه نزدیک خونمون باز شه البته نا گفته نماند که از دسته کم ده پرستارو دکتر سوال کردیم و شرح ما وقع دادیم همه میگفتند نه چیز مهمی نبوده وگرنه بچه از درد نمیخوابید ویا چرک میرد وهزار تا کوفت و زهرمار دیگه ........ با اینکه یه کم خیالم راحت شده بود ولی در اولین روزی که درمانگاه باز شد بردمش تا خیالم کاملا راحت بشه اول پرستار اومد وقتی ما موضوع را توضیح دادیم گوشش را معاینه کرد وبه من گفت که کمی صبر کنم. به دلم افتاد موضوع بو داره بلافاصله دکتر آمد وبا هزار ناز ونوازش گوش سارا را دوباره معاینه کردند و در حالیکه میخواست به من دلداری بده از روی عکس نشون داد که فشفشه تا پشت پرده حلزونی را پاره کرده وما باید سریع به کلنیک گوش در بیمارستان برویم دنیا برام تیره و تار بود خود را رها کرده بودم تا وجدان پاره پاره ام کند دکتر متخصص هم همین را گفت بعلاوه اینکه اگه تا دو ماه دیگر پرده گوش خودش را ترمیم نکند باید جراحی کنیم وتا ان موقع نباید حتی ذره ای آب به گوشش بره وگرنه چرک میکنه ووووو....اونقدر گریه کردم که دیگه توان نداشتم و پیش خودم میگفتم ایکاش فشفشه نمیخریدم ایکاش درخت نمی افتاد ایکاشمن عقب عقب بر نمی گشتم و.... هزار ایکاش دیگه ولی حقیقت این بود که این اتفاق افتاده بود...... وقتی با دوستم شیده صحبت میکردم بهم گفت پس اون مرد یا زن بیچاره ای که در حین رانندگی یک ان غفلت کرده ویا به هر دلیلی خانواده اش را از دست داده باید چه کار بکنه ؟حتما باید خودش رو تیکه تیکه کنه باز خدا را شکرکن که توی چشمش نرفته اگه کور میشد چی کار میکردی حالا هم که خدارو شکر به شنوائیش لطمه وارد نشده.......با شنیدن دلداریهای دوستانم توانستم دوباره قد راست کنم واز دوستم که توی استکهلم زندگی می کرد خواهش کردم برام یه وقت از دکتر ایرانی که متخصص گوش و حلق و بینی است بگیرد. 5روز پیش که دوشنبه بود به استکهلم رفتیم و دکتر سارا را معاینه کرد اما از نوع ایرانیش. خانوم بیا صورت بچه را بگیرید تا من بتونم معاینه اش کنم من از تعجب کم مونده بود شاخ در بیارم اصلا توی سوئد همچین چیزی امکان نداشت اینجا خودشون ویا پرستارشون اونقدر قشنگ بچه را سر گرم میکنن که بچه کاملا خودش را در اختیار اونها قرار میده حالا.....یه بچه اونم از نوع سارا...... به هیچ عنوان اجازه نداد که دکتر معاینه اش کنه واون دکتر احمق بجای سرگرم کردن بچه توضیحات فلسفی به بچه ارائه میداد خلاصه بعد از کلی التماس به سارا ودیدن اینکه عنقریبه که من سکته کنم اجازه فرمودند که یک لحظه گوشش معاینه بشه دکتر گفت پرده گوش کاملا ترمیم شده واصلا جای نگرانی نیست وبهتره تست شنوائی هم بشود وپنجشنبه به ما وقت داد روز پتجشنبه هم که رفتیم باز همون آش و همون کاسه دکتر خیلی خشک و جدی می خواست گوشی خیلی عجیبی رو روی گوش سارا قرار بده خوب سارا اینجا بزرگ شده طبیعتا نمیذاره این را روی گوشش بذارن حالا هر چی ما میگیم این استوپ رقصه این دکتر احمق برای بچه دلایل علمی میاره و سارا فکر میکنه از توی اون برق میره تو گوشش اقای دکتر گفت ببخشید من وقتم تموم شد وما اومدیم بیرون اونقدر حرص خورده بودم و بغض داشتم که فقط رفتم تو خیابون. شوهر دوستم که فهمیده بود من حالم خیلی بده اومد بیرون که بهم دلداری بده دید که نه من فقط اشکام داره میریزه و دوباره خودشون سارا را بردن بالا واز دکتر خواهش کردندکه اینها از یه شهر دیگه اومدن ومادرش خیلی ناراحته درست نیست که دست خالی برگردند دکتر قبول کرد که دوباره تست را انجام بدهد .شوهردوستم منو به زور برد بالا و دکتر برام توضیح داد 99 درصد شنوائی سالم است.........ولی من به تشخیصش اعتماد ندارم......... وما دست از پا داز تر بر گشتیم..........
پ .ن .اول می خواستم از پانی مهربونم تشکر کنم برای یاد آوری روز تولدم ....دوستت دارم عزیزم ......چون من بنکل یادم رفته بود کی تولدم بوده و فکر میکردم ده روز پیش تولدم بوده وگذشته وهمه حتی پدرم نیز ان را فراموش کرده حسابی دپرس شده بودم ... وقتی امیر فهمید گفت مامان ناراحت نباش پاشو قلک منو باز کن بریم برات گل بخرم من هم الکی قبول کردم و بردمش از فروشگاه پائین خونمون برام یه دسته گل لاله صورتی خرید واما از سارا ......که اصلا خودش یاد من انداخت این جریان تولد را و به من گفت مامان تو که اینقدر مهربونی پس کی تولدت میشه من برات کادو بخرم وبعد جیرینگ جیرینگ صدای کیف پولشو در آورد .....و در اوج نا باوری خودم دلش نیومد حتی یک قران از پولش را خرج تولد مامان مهربونش بکنه و میخواست همه را واسه خودش پاستیل .بخره.....بگذریم از همه دوستانی که به من لطف داشتند و کامنت تبریک گذاشتند تشکر میکنم.
پ.ن .دوم ناصر جان خوشحالم که دوباره در جمع ما هستی.......