تبليغاتX
آه پروانه های همیشه

توی این چند روز که زیاد تو وبها سر و گلم پیدا نبود مشغول دیدن سریالی بودم به نام میوه ممنوعه که شاید شماها آنرا دیده باشید. وقتی سریال تموم شد به یاد افسانه ای از مولانا افتادم که چند سال پیش پدرم برام تعریف کرده بود اگه دوست دارید بخونید.......

سالها پیش جوان بسیار موئمنی بعد از تمام کردن دروس فقهی و طلبگی درشهر کوچکی پیش نماز میشود .مشاهدات و مکاشفات این پیش نماز جوان حیرت تمامی بزرگان و پیشکسوتان این شهر را بر می انگیزد.تا جائی که همه فکر میکردند او یک نظر کرده است وبسیار مقدس.در همین اوصاف این پسر جوان اسیر چشم خماری میشود وخود را در مقابل این عشق زمینی بسیار ضعییف میابد هر چه تلاش میکند چله نشینی میکند ذکر میگوید با خدای خویش به سیر سلوک می پردازد میبیند که هیچ فایده ائی ندارد دامنه این عشق وسیع تر میشود که کم نمیشود این شد که توسط بزرگان آن شهر عاشقانه از پدر آن زیبا روی خواستگاری میکند .چون آوازه پرهیزکاری و ایمان این جوان زبانزد خاص عام بود خانواده این سیه چشم با آغوش باز او را قبول کرده و عروسی بسیار با شکوهی برای انها برگزار میکنند .

شب وقتی همه جا خالی از هیاهو و قیل و قال میشود عاشق دلخسته به دیدار معشوق میشتابد و او را در بستری پر از گل میابد باخودش زمزمه میکنه

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

                                آن شـب قدر که این تازه براتـم دادند

میره نزدیک و با دلدار خویش به معاشعه......همینطور که طره موی یارش را نوازش میکرد به نا گه معشوق نگاهی رندانه به عاشق می اندازد و با مهربانی میگوید...

 عشق حقیقی ست مجازی مگیر !

                                    این دم شیر است به بازی مگیر!

 عاشق بی تاب با شنیدن این شعر گوئی آتشی در نهانش شعله ور میشود معشوق را رها کرده و میرود......سالهای سال گذشت ولی از او خبری نبود فقط چند نفری او را دیده بودند که مجنون وار در بیابانها میدوده......تا اینکه کاروانی بر اثر بد حادثه در بیابان بی آب علفی گم میشوند که تا چشم کار میکرد صحرا بود و کویر. و آنها هر چه میدیدند سراب بود سراب ....تا جائی که دیگر به زنده ماندنشان امیدی نداشتند که یکهو باغی را میبینند در وسط بیابان اول فکر میکنند که سراب است پیش خود میگفتند مگر میشود چنین باغی آن هم در چونان بیابانی؟ وقتی که نزدیک میروند و میوه ها نهرها و گلستان را میبینند از تعجب حیران میمانند و با خود میگویند در این قسمت بیابان یک تکه از جنت فرو افتاده در همین اصناع پیر مردی را میبینند که از خود بیخود است و ذکر گویان در میان درختان راه میرود و میخواند:

  عشق حقیقی ست مجازی مگیر

                                      این دم شیر است به بازی مگیر.....

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:46 توسط ترانه |