تبليغاتX
آه پروانه های همیشه

چند وقت پیش لاغر مردنی یه پست درباره ترس از شب آپ کرد. توی کامنتهاش یاسی عزیزم اومدو از ترسش از سوسک گفت ومنو به یاد خودم انداخت .......بخونید.......

چند سال پیش وفتی امیرحسین فقط 6 ماهش بود یکهو اسهال شد من هم دستپاچه به دکتر زنگ زدم و وضعیت امیر را توضیح دادم دکتر بخاطر اینکه امیر شش ماهه دنیا اومده بود یه کم روش حساس بود سریع به من گفت ببرش بیمارستان مهراد و آزمایش خونش رو بده بگیرند همین که تلفن را قطع کردم شوشو جان همراه بابام سر رسیدند همینکه جریان را تعریف کردم به سرعت راهی بیمارستان شدیم . نیم ساعت بعد از آزمایش به ما گفتند که کودک باید بستری شه چون نمک خونش شدیدا پایین اومده ما رو سریع به بخش کودکان فرستادند و به یک اتاق دو تخته انتقال دادند اون یکی تخت مال یه بچه ده ساله بود که از کرج آمده بودند و اون هم مشگل امیر را داشت البته خیلی وخیم تر از امیر . همین طور که پرستار داشت به امیر سرم وصل میکرد و من طبق معمول همیشه آبغوره میگرفتم مادر این بچه اومد داخل اتاق ماشالله از من بدتر یلی بود واسه خودش. بعد از سلامو احوالپرسی فهمیدم که این دختر بچه آخر این خانوم هست و ایشون داماد هم دارند و از ناراحتی شدید قلبی هم رنج میبرد.(ایرانی بازی سه سوته ته همو در میاریم)......خوب ما نصف شب بود که بستری شدیم و فردا نزدیکای عصر مادر شوهرم اومد که شب پیش ما باشه من توی تخت نشته بودم و داشتم به امیر شیر میدادم و مادر شوهرم همینطور که داشت لباسهاشو تو کمد میذاشت با من هم صحبت میکرد البته آهسته چون اون خانوم بخاطر وضعیت بد دخترش دیشب خوب نخوابیده بود و اون موقع خواب بود . مادر شوهرم لباسها شو جابجا کرد و من گرم شنیدن صحبتهاش بودم قضیه اش را یادم نیست فقط میدانم به جاهای حساسش رسیده بود و من مشتاقانه بهش نگاه میکردم مادر شوهرم همینطور که تعریف میکرد داشت مییومد طرف من که یگهو دیدم یه سوسک گنده هم از روی بازوش داره میره به طرف گردنش....... یه نگاه به خودم کردم دیدم امیر تو بغلمه و نرده های تخت هم بلند ار از اونی بودند که من بتونم فرار کنم ناچارن با التماس بهش گفتم مامان جون جلو نیا جلو نیا اون بیچاره که فکر کرده بود برای امیر اتفاقی افتاده بدتر حول شد که بیاد پیش من که چشمتون روز بد نبینه آنچونان جیغ هایی بنده سر دادم جهانی....مادر شوهر بدبختم که اصلا نفهمیده بود علت این جیغها چیست از ترسش رفته بود 5 متر اونطرفتر هی به من میگه چیشده دخترم منم میگم سوسک مامان جون سوسک تو تنته در همین بین این خانوم از صدای جیغ من از خواب پرید و هی گفت بچم چی شد بچم چی شدو غش کرد. حالا بشنوید از مادر شوهرم بیچاره ام که خودش هم از سوسک میترسه ولی آنچنان از جیغهای من ترسیده بود که یک آن دیدم سوسکه با نقش موزائیکها یکی شده انگار مامان جون بیچاره هم هر چی دق ودلی داشت سر سوسکه بدبخت پیاده کرد. از اونور تمام پرستارهای بخش ریختند تو اتاق ما ومن در حالیکه خنده ام گرفته بود قضیه را تعریف کردم و اما اون خانوم...... هر چی اگسیژن وصل کردند هر کاری کردند به هوش نیومد سریع با تخت بردنش بخش مراقبتهای ویژه.چند دقیقه بعد دو تا پرستار اومدند و گفتند چه اتیشی سوزوندی آتیشپاره و در حالی که لبخند میزدند گفتند زود باش زود باش وسایلت رو جمع کن باید بری یه اتاق دیگه .مامان جون بیچاره با ترس و التماس میپرسید که اون خانومه حالش خوبه اونها هم  با خنده میگفتند نمیدونیم والا از عروس خانومتون سوال کنید!

پ.ن اول - اون خانوم حالش خوب شد ولی بنده بنا به توصیه های پرستاران تا موقع مرخص شدن اصلا جلو ایشان آفتابی نشدم.

پ.ن دوم - شب وقتی شوشو جان قضیه را فهمید بهم گفت هیچ میدونستی اگه این خانومه خدای نکرده میمرد تو به جرم قتل غیر عمد دست کم 4 الی 5 سال باید آب خنک میخوردی و این قضیه هر چقدر بد بود ولی حداقل یه خوبی داشت که اونجا ترست از سوسک حسابی میریخت وبا هم رفیق فابریک میشدید .

پ.ن سوم- من هیچوقت حرفهای شوشو جان را جدی نگرفتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 20:39 توسط ترانه |