تبليغاتX
آه پروانه های همیشه
چند شب پیش طبق معمول همیشه سارا داشت سمفونی بیا قصه بگو رو مینواخت اونم با جیغ های فالش که واقعا گوش خراش بود ....  وقتی رفتم پیشش ازم خواهش کرد که که امشب رو پیش من بخوابه منهم قبول کردم وباهم به اتاق من رفتیم و پیش هم دراز کشیدیم قصه تموم شده نشده سارا خوابش برد من هم بلند شدم که از تخت بیام پایین یکهو چشمم به آسمون افتاد که صاف صاف بود٬ به ستاره های چشمک زنش خیره شدم و رفتم به سالهای نوجوونی اونوقتا که هنوز عمه جون اینا خونشون رو نساخته بودند وما تابستونا هر شب توی حیاط میخوابیدیم(البته موقعهایی که اونجا مهمونی میرفتیم)رسمش این بودقبل اینکه جا بندازن یک مقدار نم گل آب می پاچیدن کف حیاط  که گرد و خاک بلند نشه وقتی دارن جا پهن میکنن. من هم که دیوونه اون بوی نمش بودم هی بهشون میگفتم یه کم صبر کنین  بذارین بوی نم همه جا بپیچه بعد جاهارو بندازین...که البته همه شاکی میشدند چون اگه زمین خشک میشد دوباره باید آپاشی میکردند...وقتی خاطراتم رو مرور میکنم حس میکنم واقعا چه کیفی می داد ٬ حتی لحظه لحظه هاش. وقتی پچ پچه های شیرین قبل از خواب که من عاشقش بودم  می افتاد و همه به خواب میرفتیم فقط صدای جیرجیرکها بود که سکوت شب رو میشکست و هرزگاهی خنکای نسیم پوست تنت رو نوازش میداد ...یکهو به سرم زد که وقتی هوا گرم شد بالکن رو تر و تمیز کنم و فرشش کنم شبها تو بالکن بخوابیم شاید بشه دوباره یه سری از خاطراتو زنده کرد...تازه پشه بند هم خریده بودم داشتم دنبال میخ توی بالکن میگشتم که گفتم پاشم اصلا برم تو  بالکن ببینم چه خبره .....چند بار طول و عرض بالکن رو با قدمهام متر کردم ٬یه فرش چهار متری کافی بود . یادم افتاد برای پشه بند میخ بزرگ لازم دارم همینکه سرم رو به سقف بالکن بالا بردم یکهو دیدم روی انتهای تیغه ائی که از سقف به دیوار بالکن زده اند یه کلاغ نسبتا بزرگ خوابیده و یا اینکه مرده تا اونو اون بالا دیدم ترسیدم و سریع اومدم تو......

فردا وقتی منو سارا رفتیم دنبال امیر حسین قضیه کلاغه یادم افتاد و براشون تعریف کردم اونها هم با کلی ذوق و شوق که زوتر بریم خونه ببینیم کلاغه رفته یا نه ...ته دلم خدا خدا میکردم کلاغه رفته باشه. وقتی رسیدیم خونه سارای بلا بدو بدو رفت توی بالکن ولی چون نمیدونست کلاغه کجای بالکنه هی میگفت کلاغه کجاست اینجا که چیزی نیست وقتی منو امیر اومدیم دیدم که آقا کلاغه بیچاره اونجاست و مرده...... اصلا نمیدونستم باید چی کار کنم حسابی ترسیده بودم چند بار با خودم گفتم خجالت رو کنار بذارم و برم از شوهر همسایه مون خواهش کنم بیاد اونو از بالا بیاره پایین در جنگ و جدال با خودم بودم که یکهو یادم اومد که اگه همینجوری اون بالا بمونه و فاسد بشه هر چی مگس و پشه هست میخوان بریزن تو بالکن میکروب همه جا رو برمیداره ...وواااایییییی..... با خودم گفتم کارهایی که من تو این چند سال کردم هیچ مردی نمیتونست انجام بده حالا به خاطر یه کلاغه مرده برم رو به مرد همسایه بندازم....ابدا......از اونور هم امیر حسین هی به من میگفت مامان برو صندلی بیار از اون بالا بیارش پایین من میخوام برای دوستام بگم مامانم چقدر شجاعه و کلی ذوق ....گفتم باشه اول دستکش دستم کردم صندلی رو هم گذاشتم رفتم بالا دیدم قدم نمیرسه رفتم جارو آوردم وای نمیدونید وقتی دسته این جارو به گوشت تن حیوون میخورد من چه حالی میشدم فقط اینو میگم که تا فرداش نتونستم چیزی بخورم....خلاصه وقتی از اون بالا افتاد پایین ٬ من فتح بابل کردم...و از بالکن هم انداختمش توی چمنها تا به چرخه طبیعت برگرده ....البته یه ذره بگی نگی بو گرفته بود حیوونی....وقتی به روال عادی زندگی برگشتیم دیدم اصلا چی شد که من اینهمه فکرای عجیب غریب اومد تو ذهنم تا جایی که منو بکشونه تو بالکن و من به دنبال پیدا کردن یک میخ کلاغی رو پیدا کنم... آیا همه اینها خواسته روح سرگردان یک کلاغ نبود...؟!؟

 

پ.ن. فردای آن روز طی یک مراسم دیدنی ما این کلاغ را به خاک سپردیم و برای آرامش روحش طلب مغفرت کردیم......

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 4:23 توسط ترانه |