فردا وقتی منو سارا رفتیم دنبال امیر حسین قضیه کلاغه یادم افتاد و براشون تعریف کردم اونها هم با کلی ذوق و شوق که زوتر بریم خونه ببینیم کلاغه رفته یا نه ...ته دلم خدا خدا میکردم کلاغه رفته باشه. وقتی رسیدیم خونه سارای بلا بدو بدو رفت توی بالکن ولی چون نمیدونست کلاغه کجای بالکنه هی میگفت کلاغه کجاست اینجا که چیزی نیست وقتی منو امیر اومدیم دیدم که آقا کلاغه بیچاره اونجاست و مرده...... اصلا نمیدونستم باید چی کار کنم حسابی ترسیده بودم چند بار با خودم گفتم خجالت رو کنار بذارم و برم از شوهر همسایه مون خواهش کنم بیاد اونو از بالا بیاره پایین در جنگ و جدال با خودم بودم که یکهو یادم اومد که اگه همینجوری اون بالا بمونه و فاسد بشه هر چی مگس و پشه هست میخوان بریزن تو بالکن میکروب همه جا رو برمیداره ...وواااایییییی..... با خودم گفتم کارهایی که من تو این چند سال کردم هیچ مردی نمیتونست انجام بده حالا به خاطر یه کلاغه مرده برم رو به مرد همسایه بندازم....ابدا......از اونور هم امیر حسین هی به من میگفت مامان برو صندلی بیار از اون بالا بیارش پایین من میخوام برای دوستام بگم مامانم چقدر شجاعه و کلی ذوق ....گفتم باشه اول دستکش دستم کردم صندلی رو هم گذاشتم رفتم بالا دیدم قدم نمیرسه رفتم جارو آوردم وای نمیدونید وقتی دسته این جارو به گوشت تن حیوون میخورد من چه حالی میشدم فقط اینو میگم که تا فرداش نتونستم چیزی بخورم....خلاصه وقتی از اون بالا افتاد پایین ٬ من فتح بابل کردم...و از بالکن هم انداختمش توی چمنها تا به چرخه طبیعت برگرده ....البته یه ذره بگی نگی بو گرفته بود حیوونی....وقتی به روال عادی زندگی برگشتیم دیدم اصلا چی شد که من اینهمه فکرای عجیب غریب اومد تو ذهنم تا جایی که منو بکشونه تو بالکن و من به دنبال پیدا کردن یک میخ کلاغی رو پیدا کنم... آیا همه اینها خواسته روح سرگردان یک کلاغ نبود...؟!؟
پ.ن. فردای آن روز طی یک مراسم دیدنی ما این کلاغ را به خاک سپردیم و برای آرامش روحش طلب مغفرت کردیم......![]()
![]()
![]()