من مرگ نور را
باور نمی کنم
و مرگ عشقهای قدیمی را
مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت
در قلبهای ملتهب ما
مانند ذره ذره مشتاق
پرواز را به جانب خورشید
آغاز کرده بودم
با این پرشکسته
تا آشیان نور
پرواز کرده بودم
من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه آن عشق پاک را
در خویش داشتم
اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان دیر پا
من را نشانده اند
من را به قعر دره بی نام و بی نشان
با سر کشانده اند
بر دست و پای من
زنجیر و کند نیست
اما درون سینه من
زخمی ست در نهان
شعری ؟
نه ....
آتشی ست
این ناسروده در دلم
این موج اضطراب
وا مانده ام ز پا
ولی آن دورها هنوز
نوری ست شعله ای ست
خورشید روشنی ست
که می خواندم مدام
اینجا درون سینه من زخم کهنه ای ست
که می کاهدم مدام
با رشک نوبهار بگویید
زین قعر دره مانده خبر دارد ؟
یا روز و روزگاری
بر عاشق شکسته گذر دارد....
حمید مصدق
امشب وقتی کامنت دایی نوید عزیزم رو خوندم به این فکر کردم که واقعا نیاز دارم حرف بزنم ولی اونقدر لبریزم که نمیدونم از کجا بگم و چه جوری آغاز کنم. فقط به همین مقدار بسنده می کنم......
بعضی از مواقع زندگی ٬انسان رو آنچنان درون پیله مشکلات در هم میتند و اسیر میکند که بسیاری از ما در حسرت پروانه شدن میمیریم چون هیچ وقت جرات دریدن و پاره کردن پیله را به خود نمیدهیم.....