در حدود چهارده سال پیش یه شب گربه محله مون اومد تو شوفاژخونه ما و وضع حمل کرد من که از این گربه بخاطر رنگ پوستش خیلی خوشم میومد وقتی دیدم تو شوفاژخونه ما بچه دار شده خیلی خوشحال شدم و هر چی درست میکردم گوشتش یا جاهائی که میدونستم یه گربه دوست داره رو براش میذاشتم توی کاسه مخصوص و میبردم پایین٬ خونه ما طبقه اول بود بنابراین رفت آمد برای من خیلی آسون بود ولی جرات نداشتم کاسه رو ببرم تو شوفاژخونه چون تا صدای پای ما رو میشنید سریع عکس العمل نشون میداد و چنان قشوووو و فشیییییی را می انداخت که آدم زهره ترک میشد.
این گربه پیشی ما دیگه شده بود یکی از انگیزه های زندگی من هر روز به عشق این خانوم صبح گله سحر بیدار میشدم و میرفتم ساعتها تو صف شیر که خانوم بخوره و تقویت بشه تا بتونه چهار تا بچه رو شیر بده .بعد از مدتی این خانوم خانوما با من عیاق شد و دیگه وقتی پایین میرفتم فشششش و قششش راه نمی انداخت تقریبا یک هفته ای گذشت یک شب که عمه ام اومده بود خونه ما من آخر شب طبق معمول هر شب رفتم و در راهرو ساختمان رو قفل کردم تا کفش دزد ها دخل کفشامونو در نیارن .وقت خواب که شد منو عمه رفتیم تو اتاق خواب من و توی رختخواب شروع کردیم به حرف زدن منو عمه جون تا دیر وقت با هم حرف میزدیم آخه حرف تو رختخواب خیلی میچسبه تا اینکه عمه جون وسط پر چونه گیهای من خوابش برد وقتی دیدم عمه خوابیده من هم دستامو گذاشتم زیر سرم غرق در افکارم شدم که یکهو دیدم یک نفر داره میزنه به شیشه اتاقم تق تق تق عین شصت تیر نشستم توی رختخوابم......
بذارید یه ذره از فرم اتاقم بگم بالکن خونه ما توی اتاق من بود و در شیشه ای بزرگی داشت و چون طبقه اول بود و تمام ساختمانهای اطراف به اتاق من مشرف بود برای همین من تصمیم گرفتم به جای پرده لوردراپه نصب کنم حالا بر گردیم به ماجرا......
من پیش خودم گفتم چه کسی این وقت شب اومده توی بالکن خونه ما از ترسم لوردراپه رو باز نکردم میخواستم برم بابامو از خواب بیدار کنم که دوباره خیلی مودبانه در زد تق تق تق عمه جون از خواب پرید و با تعجب پرسید کیه این وقت شبی منم با ترس گفتم نمیدونم وقتی دیدم عمه بیدار شده جرائت پیدا کردمو لای اوردراپه رو باز کردم منو عمه با صحنه ائی که دیدیم خشکمون زد![]()
![]()
![]()
شما فکر میکنید پشت پنجره ساعت دو بعد از نیمه شب کی بود .......حالا نمی خواد زیاد فکر کنید کسی نبود به جز پیشی خانوم من. قشنگ روی دوتا پا ایستاده بود و خیلی مودبانه به شیشه میزد عمه جان که سه متر پرید به هوا و بسم الله....بسم الله.....میگفت من که هم ترسیده بودم هم تعجب کرده بودم شروع کردم تند تند ماجرای این خانوم خانوما رو تعریف کردن عمه جون که کمی آروم شد بهم گفت : ترانه شاید تو اینقدر به این محبت کردی امشب میخواد دزدی چیزی بیاد این میخواد به تو خبر بده من گفتم به فرض هم که اینجور باشه من چی کار میتونم انجام بدم خلاصه دردسرتون ندم در زدن این خانوم اونشب از حالت مودبانه کشید به فوش پدرو مادر .تا صبح من که اصلا نتونستم بخوابم و عمه جان هم رفتند توی پذیرائی خوابیدند. اصلا منگ شده بودم نمیدونستم چی کار باید انجام بدم نمیفهمیدم چی میخواد بهم بگه با این کارهاش فقط وحشتم زیاد میشد اونقدر پشت پنجره اتاقم جیغ زد پنجه به شیشه میکشید خودش رو به شیشه میکوبید بالا میپرید پایین میپرید که داشتم دیوونه میشدم تا به حال به یک همچین صحنه ای برخورد نکرده بودم وقتی میدید من کم عقل احمق نمیفهمم میومد دستاشو میذاشت روی هره پنجره و با حالت التماس تو چشام نگاه میکرد وقتی میفهمید منه الاغ باز هم منظورش رو نمی فهمم با زجه موره بالا و پایین میپرید .بالاخره با هر جون کندنی که بود ساعت شش شد من لباس تنم کردم که برم براش شیر بگیرم تا در ورودی ساختمان رو باز کردم دیدم با سرعت باد از زیر پای من دوید تو شوفاژخونه یک آن خونه سرم خراب شد تازه فهمیدم دلیل کارهای امشبش چی بود......اون پشت در مونده بود ونمی تونست بره پیش بچه هاش....الان هم که دارم اینو مینویسم بغض گلوم رو گرفته اون لحظه اونقدر خودم رو زدم و گریه کردم که تا دو روز چشام باز نمیشد چه طور من نفهمیدم موضوع به این سادگی رو.....اونشب یکی از طولانی ترین ٬ عجیب ترین و تلخ ترین شبهای زندگی من بود و فراموش ناشدنی.
پ.ن.شاید اونقدر زیاد جنجالی نبود که قول داده بودم ولی اون دوره برای من اینجور بود......