.... شاید خاطراتی که که ما سالها سعی میکنیم از اونها فرارکنیم و میخواهیم که نباشند اتوماتوار در جای دیگه ای از ذهن ما رشد میکنند و تازه میونند و فقط وقتی میفهمیم چه ریشه ای در ما دوانده اند که تداعی شون میکنیم یا به هر نوعی تداعی میشن.....
تقریبا پارسال بود که پدرم با من در مورد فیلمی صحبت کرد که من سالها بود بدنبالش بودم با اصرار زیاد از پدرم خواستم که از روی آن کپی بگیره و برام بفرسته....بعد از چند وقت اون سی دی ها بدستم رسید ولی توان دیدنش در من نبود....با کتاب این فیلم روزها گریسته بودم و ماه هارنج برده بودم و با گذشت سالها هر وقت دلم خیلی میگیره دوباره شروع به خواندن این کتاب میکنم درست ۱۵ سال میشه....
شاید شما هم این کتاب رو خونده باشید "پرنده خار زار" نوشته خانوم "کالین مک کالو" دراین کتاب چیزی که مرتبا تکرار میشود از دست دادن عزیزانی ست که با رفتن یا مرگشان عمیق ترین ضربه های عاطفی را بر وجود شخصیت اصلی این کتاب دختری به نام"مگی"وارد می کنند ولی او همچنان عاشق است و عاشق میماند...درست مثل افسانه ای که کتاب با آن آغاز میشودپرنده افسانه ایست که زیباترین آواز زندگی خود را زمانی میخواند که بر روی بلند ترین خار درخت خارزار مینشیند و آوازش بهای زندگی اوست....چند نفر از ما با وجود خار عشق در قلبمون داریم آواز زندگی را میخونیم و آیا آوازمون زیباست یا گوش خراش ....چند نفر از ما داریم ادای عاشق ها رو در میاریم واصلا معنی اونو نمیفهمیم.از نظر من "مگی" یک هفته زندگی کرد و عشق ورزید وتمام عمرش مست همه آن لحظات بود . شاید ما سالهای سال زندگی کنیم ولی حتی لحظه ای از اون چیزی که او از عشق درک کرد تجربه نکنیم. من فکر میکنم که خانوم "مک کالو "زیباترین آواز زندگیش را با نوشتن این کتاب خوانده است.....