امروز بعد از مدتها دلم برای نوشتن تنگ شد.از بس ننوشتم دیگه از نوشتن هم میترسم . تمام عمر با ترس از ترسهای مبهم زندگی فقط پیله های اطرافمو رو محکم تر کرده و میکنم حالا درلابه لای اینهمه تارهای تنیده شده از وحشت٬دیگر حتی توان شنیدن آوای مسائدی را هم ندارم....
پ.ن خیلی حالم گرفته است بهترین دوستم برای همیشه به ایران رفت و من تنهاتر از تنها شدم ....